|
سال 1881. جسي جيمز 34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دليجان ها در حال کشيدن نقشه سرقتي تازه و همزمان دور ماندن از تير رس جايزه بگيراني است که در صدد شکار اويند. همکار ثابت اش-برادر بزرگترش فرانک او را ترک کرده تا زندگي آرامي براي خود دست و پا کند. جسي براي سرقت آخر نياز به افرادي تازه دارد، اما نمي داند به چه کسي مي تواند اطمينان کند. تنها افراد در دسترس خلاف کاراني خرده پا به نام برادران فورد هستند، اما اعتماد جيمز به رابرت فورد که خود را شيفته وي اعلام مي کند، به بهاي زندگي جسي جيمز تمام مي شود. يک وسترن حماسي و شاعرانه درباره سرنوشت تراژيک مردي که هنوز بسياري بر سر ياغي يا قهرمان بودن وي اختلاف دارند. مردي که سرنوشتي همچون تراژدي هاي يوناني را زيست و از پشت توسط مردي که به او اطمينان کرده بود، تير خورد. ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يکي از نمونه ها براي بازيافت ژانري از دست رفته است، آن هم در زمانه اي که به نظر مي آيد همه قصه ها ديگر گفته شده است. پس بايد قصه هاي کهن را با توسل به ابزار روزآمد روايت کرد. بهترين سكانس فيلم بي شك سكانس ترور جسي جيمز است .اين سكانس پر تعليق و جذاب پرداخت شده است.جيمز همراه رابرت فورد و برادرش در اتاقي كوچكي منتظر كشتن همديگر هستند.صداي پيانو مي آيد.جيمز كه مي بيند سايه مرگ بالاي سرش است و گريزي جز مرگ نيست هفت تير خود را كنار مي گذارد و به بهانه پاك كردن تابلوي روي ديوار به بالاي صندلي مي رود تا تابلو را پاك كند رابرت فورد هم از اين فرصت استفاده مي كند واز پشت به سر او شليك مي كند.تروري كه بيشتر شبيه به خودكشي است تا يك ترور. ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو بر اساس رمان ران هنسن ساخته شده و قصد دارد تا زندگي خصوصي مشهورترين ياغي آمريکايي به تصوير بکشد. اما بيهوده است اگر بگويم که فيلم به همان اندازه که به جسي جيمز تعلق دارد، متعلق به رابرت فورد نيز هست. داستان دو مرد؛ يکي ترسو که در حسرت افسانه شدن مي سوزد و ديگري که افسانه است، اما مي داند اينها را به قيمت چهره خشونت بارش و خوني که دستانش را سرخ کرده، به دست آورده است. فيلم نمايشگر تلاقي راه اين دو مرد است. نمي خواهم بر قضاوت شما قبل از ديدن فيلم تاثير گذاشته باشم، اما راهي که رابرت فورد ترسو براي به دست آوردن شهرت انتخاب کرد چيز تازه اي نبود. اتفاقي که بعدها در حق خودش تکرار شد تا مردي ديگر لقب”قاتل مردي که جسي جيمز را کشت” به دست آورد! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 15:48 توسط ایزد |
سال 1935. برایونی تالیس فرزند 13 ساله خانواده ای مرفه از پشت پنجره شاهد رابطه خواهر بزرگ ترش سسیلیا با رابی ترنر، فرزند تحصیل کرده یکی از خدمتکاران شان است. برداشت های غلط و کودکانه برایونی از این رابطه عاشقانه پاک و علاقه غیر منطقی اش به رابی که از سوی وی رد می شود، راه را برای سوء تفاهم و فاجعه ای بزرگ باز می کند. مدتی بعد، پس از آزار جنسی یکی از بستگان خانواده، برایونی نزد پلیس شهادت می دهد که رابی ترنر این کار را کرده و سبب دستگیری و زندانی شدن او می شود. وقتی جنگ دوم جهانی آغاز می شود، رابی برای جنگ عازم جبهه شده و سسیلیا نیز که همچنان عاشق اوست، خانه را ترک و در لندن ساکن می شود. برایونی که خود می داند با شهادت دروغ زندگی رابی و خواهرش را نابود کرده، ابتدا برای کفاره پس دادن داوطلب شغل پرستاری می شود. اما دیدن رنج دیگران کافی نیست و تصمیم می گیرد تا به دیدار سسیلیا رفته و از او پوزش بخواهد. اما دیگر دیر شده است.... کارگردان: جو رایت. فیلمنامه: کریستوفر همپتون بر اساس رمانی از ایان مک اوان. موسیقی: داریو مارینللی. همین دو سال قبل بود که جو رایت را با فیلم غرور و تعصب شناختم. فیلمساز جوان لندنی که در مدرسه هنری سنت مارتین لندن و کمبرول کالج تحصیل کرده و کارش را با نمایش های عروسکی آغازیده است. کفاره دومین فیلم بلند رایت است، فیلم از زبان برایونی 13 و سپس 18 ساله روایت می شود. با موسیقی[در ترکیبی بدیع از صدای شاسی های ماشین تحریر که گویی می خواهد رمان بودن این حوادث را تاکید کند] و تدوینی زیبا که اختلاف نقطه دید او و واقعیت را نیز به نمایش می گذارد. به نظر می رسد هیچ چیز فوق العاده ای غیر از یک روایت شکیل از قصه عاشقانه ای کلاسیک در کار نیست. البته تنها نقطه عطف این فیلم بازی جان مک اوی است.شاید انتخاب جو رایت برای کارگردانی کفاره بزرگترین اشتباه بود که باعث شد که یک داستان با پتانسیل بالا درقالب یک فیلم معمولی به روی پرده برود و بجای اینکه فیلم به عنوان یک اثر بزرگ خودنمایی کند به یک فیلم نه چندان بزرگ که بیشتربه لطف بازیگران وداستان خوبش رو پا می ایستد تبدیل میشود.البته جو رایت با غرور وتعصب اولین فیلم مطرحش ثابت کرده بود که یک کارگردان بزرگ نیست و وزنه هایی بزرگتر از توان خود بر میدارد و نمیتواند فیلم را به خوبی رمان بسازد و شاید این هوش بالای این کارگردان است که با انتخاب داستانهای خوب میخواهد روی ضعف کارگردانی خود ماله بکشد که البته تا حدود خیلی زیادی موفق بوده است.بدون شک اولین نکته ای که بعد از فیلم کفاره به ذهن من رسید این بود که این فیلم میتوانست بهتر باشد اگر کارگردان دیگری داشت.بزرگترین حفره فیلم نپرداختن به جزییات است که فیلم را به چالش میکشاند در واقع وقتی میخواهی فیلمی بزرگ بسازی باید فرم به فرم به نکات توجه کنی.اشاره کردن به گوشه ای از این اشکالات خالی از لطف نیست.. عدم شخصیت پردازی قوی مخصوصابرای نفرات اصلی بطوری که بعد پایان فیلم ما نمی دونیم شخصیتهامون را با چه خاطره ای به یاد بیاوریم.نداشتن دیالوگ های قوی و ماندگار ساخت فیلم در 3 ژانر بزرگ (جنگ ،رمانس،دراما) که در هیچ کدوم به موفقیت چشمگیر نمی رسد.پایان فیلم که به یک باره از فضای رمانتیک فاصله میگیرد و به یک سکانس نصیحت گونه وپیشگیرانه تبدیل میشود.وجود بی مناسبت بعضی کاراکترها و فضاها که بود و نبودشون فرقی نمیکر د مانند 2 دوست روبی ،مادر ربی ،سرپرستار ودوست برانی ،دوقلوها ، و.... سکانسهای اضافی که به زور به فیلم تحمیل شده بودند مانند سکانس مربوط به سرباز فرانسوی ، خیا ل روبی درباره مادرش ، سکانسهای بیش از حد درباره برانی در بیمارستان... مردن غلو شده سیسیلیا وروبی که ضربه شدیدی به فیلم زد و تاثیر آنی روی مخاطب را به تاثیری ماندگار ترجیح داد.استفاده از صحنه های بصری که در بعضی جاها به نقطه قوت (ابراز علاقه های روبی به سیسیلیا بدون ردو بدل شدن دیالوگ )و در بیشتر قسمتها نقطه ضعف فیلم بود مثل سکانس طولانی سربازان کنار ساحل و این طرف وآن طرف رفتن روبی ودوستاش.جلو و عقب رفتن فیلم که ما رو یاد فیلمهای جنایی میندازه ورفتن یکباره فیلم به زمان مثلا حال که در فیلم تایتانیک نکته قوت ودر این فیلم زیاد دلچسب نیست.تغییر قیافه برانی که تو ذوق میزد ،سیگار کشیدنهای بی مورد ،تغییرهای زیاد لوکیشن،نوع مردن سیسیلیا،.....همه اشکالات جزیی بودن که ایکاش این فیلم نداشت ... بحث درباره مسایل جزیی تنها شاهد این مدعاست که یک فیلم بزرگ بوسیله یک کارگردان کوچک ساخته شده است. + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 17:39 توسط ایزد |
|
| ||||||